به فردا میرسد این شام تلخ و مبتذل حتمن حضورت می رسم با بسته ای از راه حل حتمن حضورت میرسم با جعبه ای از برگ های ماه به موهای تو می بندم در ابعاد غزل حتمن پس از آن درحضور ماه میگردد میان ما گلی، انگشری، یا حلقه ای رد و بَدَل حتمن تو اما بالباس خواب رویایت بهاری تر فراهم میشوی از آرزو ها در عمل حتمن و من با چشم ...های بسته درپای تو میریزم بهار غرب های سبز را حد اقل حتمن
شعر از هادی میران
یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوری تو را دل به کجا برده رفیق
فرصتی هست بگو هرچه دلت می خواهد
نشود گپ بزنی پشت سر مرده رفیق
کار من نیست اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بر درت آورده رفیق
(من تو را دوست ندارم) چقدر وحشتناک
آه! این جملۀ تو مغز مرا خورده رفیق
کاش می بود کمی تاب مقابل شدنت
پ...یش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق
فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتکی لای کتابت گل پژمرده رفیق